? شرح غزلیّات حافظ - غزل پانزدهم :: مجلۀ پربازدیدترین‌ها




۲۶ام فروردین ۱۳۹۷ بلاگی

  ای شاهد قدسی،  که  کشد بند  نقابت؟ 

 وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟

خطاب حافظ به شاهد قدسی است که در نقاب جلال خود است و به‌راستی در دسترس نیست. می‌پرسد چه کسی و کدام دست می‌تواند این نقاب تو را عقب بزند و روح قدسی و جلوات جلالی تو را به نظاره بنشیند و راهی به انوار  بس متعالی بگشاید؟

در مصرع بعد، شاهد قدسی را با عنوان مرغ بهشتی خطاب می‌کند و می‌پرسد تو که مقیم بهشت هستی، آب و دانه‌ات را چه کسی تهیه می‌کند؟ که این یک نحوه ادلال است با آن مقام جلالی؛ که از یک طرف او را مرغ بهشتی می‌خواند و از طرف دیگر به جهت آن‌که مرغ است از او می‌پرسد چه کسی آب و دانه برایت تهیه می‌کند. از این طریق اوج ارادت و طلب اُنس خود را به میان می‌کشد، وگرنه متوجه است مرغ بهشتی نیاز به آب و دانه ندارد.

===================

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز 

کاغوشِ  که شد منزل  آسایش و خوابت؟

در اندیشه‌ی جگرسوزِ رسیدن به مقام وصل تو، خواب از چشمانم پریده که آغوش چه کسی منزل آسایش و خواب تو شد؟ چه کسی توانسته چنین راهی را طی کند که جانش محل تجلیّات جلالی تو گردد. برای فهم چنین راه و چنین سلوکی اندیشه‌ای جگرسوز نیاز است و هرکسی نمی‌تواند میهمان انوار جلالی الهی باشد. زیرا که باید در مقابل هیبت الهی، خود را ذوب کرده باشد.

===================

   درویش  نمی‌پرسی  و ترسم  که  نباشد 

  اندیشه‌ی   آمرزش  و   پروای   ثوابت

ای سالک درویش که باید متوجه فقر ذاتی خود باشی! آیا نباید در راه سلوک از خود بپرسی که جلوات جلالی او چگونه تجلی می‌کند و موجب نفیِ خواطر سالک می‌شود؟ می‌ترسم که با ادعای درویشی، در اندیشه‌ی آمرزش گناهان و کسب ثواب الهی نباشی. زیرا که این امور با نظر به انوار جلالی حضرت حق محقق می‌شود.

===================

            راه   دل   عشاق   زد   آن    چشم   خماری

          پیدا است از این شیوه که مست است شرابت

راه دل عاشقانِ کویش را آن چشم خمارین‌اش گشود و عاشق را به سوی خود هدایت کرد. ای چشم خمارین که به جهت جلال خود چندان روی نمی‌نمایی، پیدا است که شرابت نه‌تنها مست‌کننده، که مست است و عین مستی است.

===================

   تیری که زدی بر دلم از  غمزه،  خطا   رفت

   تا   باز  چه    اندیشه   کند    رأی  صوابت

ای شاهد قدسی و ای صاحب چشم خمار جلالی! در تجلیّات خود تیری به قلب من زدی که تمام أنانیت‌ام در محضرت ذوب شود؛ ولی به جهت غفلت‌هایی که داشتم، آن تیر به خطا رفت و آن تجلیّات در جای خود یعنی در قلب من قرار نگرفت. ولی من مأیوس نیستم و از درک مزه‌ی انوار جلالی تو منصرف نمی‌شوم. منتظر می‌مانم تا ببینم بعد از این، رأی صواب و صلاح‌دیدت چه خواهد بود؟ امید است آن تیر به خطا نرود و به هدف اصابت کند تا من از خود فانی و به تو باقی گردم.

===================

              هر ناله و فریاد  که  کردم   نشنیدی 

           پیدا است نگارا که بلند است جفایت

جناب حافظ نظر می‌کند به علوّ مرتبه‌ی شاهد قدسی، و به رسم درد و دل و یا بگو به رسمِ گونه‌ای از مناجات، حال خود را با او در میان می‌گذارد که به جهت بلندمرتبه‌بودنِ شاهد قدسی و هویت جلالی‌ات، ناله‌ها و فریادهای ما به تو نمی‌رسد و گویا این ناله و فریادها نفوذ لازم و عزم کامل را جهت رسیدن به آن مقام ندارد. لذا در بیت بعدی به خودش متذکر می‌شود که:

===================

  دور است سرِ آب از  این   بادیه،  هشدار

  تا    غول   بیابان   نفریبد   به    سرابت

برای رسیدن به سرچشمه‌ی حقیقت که همان سرِ آب است، آن سرچشمه از بادیه‌ی زندگی معمولی بسی دور و غیر قابل دسترسی است، مبادا با تصور آن‌که به‌راحتی می‌توانی به مقصد برسی فریب غول‌ بیابان‌های رفاه را بخوری و برای همیشه از اُنس با انوار جلالی او محروم گردی.

بر عکس آن‌که سراب خود را نزدیک نشان می‌دهد اما هیچ واقعیتی ندارد، و چشمه‌ی آب و سرِ آب، در دوردست‌ها قرار دارد؛ حقیقت نیز جایگاهی بس بلند دارد و لذا تا انسان‌ها در نفی أنانیتِ خود عزم لازم را پیشه نکنند، حقیقت برایشان رُخ نمی‌نماید.

===================

            تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

           باری  به  غلط  صرف  شد  ایّام شبابت

حال با توجه به امر فوق، در این زمان که باید تصمیم بگیری به کدام سو حرکت کنی تا بتوانی تا آخر، راه را ادامه دهی، تو در پیری چه راهی را طی خواهی کرد؟ آیا می‌دانی در حال حاضر چه آئینی را انتخاب کنی تا در آخر، خطاب به خود نگویی ایّام جوانی به غلط صرف شد؟

===================

 ای  قصرِ  دل‌افرو   که  منزلگه   اُنسی! 

یا   ربّ  مکناد    آفت    ایّام     خرابت

ای قصر دل‌افروز! ای جان شیدا که منزل اُنس با حضرت حق هستی و می‌توانی تا آن‌جاها جلو روی، مواظب خود باش. خدای را که آفت ایّام و روزمرّگی‌ها، تو را خراب نکند و در ایّام شباب از آبادانی تو باز بمانم.

===================

  حافظ، نه  غلامی  است  که از خواجه  گریزد

  صلحی   کن  و    بازآ  که  خرابم  ز   عتابت

جناب حافظ، خطاب به خود می‌گوید: غلام واقعی، غلامی نیست که از خواجه‌ی خود که او را پروریده است گریزان باشد. بنابراین صلح کن و برگرد به سوی شاهد قدسی که هرچه مشگل هست به جهت عتاب محبوب است که فرمود: «إهْبِطُوا». تو با صلحِ با او از عتابِ هبوط آزاد می‌شوی و زمینه‌ی برگشت فراهم می‌گردد و در ساحت «لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» قرار می‌گیری.


ای شاهدِ قدسی که کِشد بندِ نقابت / وی مرغِ بهشتی که دهد دانه و آبت

ای محبوب قدسی یا ای فرشته قدسی، که بندِ نقابت را باز می کند؟ یعنی که به تماشای دیدار مطهّرت مشرف می گردد؟ بند کشیدن کنایه از دیدن روی محبوب است. یعنی وصالت برای که میسّر می گردد. و ای مرغ بهشتی دانه و آب تو را که می دهد؟ یعنی مأکولات و مشروبات تو را که تهیه می کند.

خوابم بشد از دیده در این فکرِ جگرسوز / کاغوش که شد منزلِ آسایش و خوابت

خوابم از چشم رفت از این فکر جگرسوز که آغوش که خوابگاه تو شد یعنی در آغوش که خوابیده و غنوده ای.

درویش نمی پُرسی و ترسم که نباشد / اندیشه آمرزش و پروایِ ثوابت

احوالی از درویش نمی پُرسی یعنی درویش را مورد تفقد قرار نمی دهی. می ترسم که فکر آمرزیدگی و کسب ثواب نداشته باشی. یعنی از اینکه احوالی از درویش نمی پُرسی و به حالش رسیدگی نمی کنی. می ترسم که از احوال مذکور در تو نباشد یعنی فکر مورد عفو قرار گرفتن و کسب ثواب نداشته باشی.

راهِ دلِ عشاق زد آن چشمِ خماری / پیداست از این شیوه که مستست شرابت

آن چشم مخمورانه راهِ دلِ عشاق را زد یعنی با تیر غمزه و مژگان خود دل عشاق را دیوانه کرد. از این شیوه و صنعت پیداست که شرابت قتال است. یعنی از شدت مستانگی است که چشمانت دل ها را دیوانه کرد و مستانگی شدید هم از قتال بودن شراب است.

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت / تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت

تیری که از غمزه بر دلم زدی به هدف اصابت نکرد و خطا رفت. عجبا، فکر صائب تو بعد از این چه تدبیر کند. یک تیر دیگر هم می زند به قلبم؟ یا اینکه اهمال نموده و ترک می کند.

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی / پیداست نگارا که بلند است جنابت

هر ناله و فریاد و فغانی که کردم نشنیدی. معلوم می شود ای نگار، پیشگاه تو خیلی بلند است و رفیع. یعنی از کمال رفعت ناله کسی به آنجا نمی رسد که بشنوی. چنانکه گفت اند : یارب غمِ ما را که به عرضِ تو رساند / کانجا که تویی باد رسیدن نتواند.

دور است سرِ آب از این بادیه هشدار / تا غولِ بیابان نفریبد به سرابت

در این بادیه عشق، سرچشمه وصال دور است. عقلت را جمع کن که غول یعنی رقیب، تو را با دروغ گول نزند. یعنی با دادن وعدۀ وصال جانان، تو را به تهلکه نیاندازد. [هشدار = در اینجا به معنی عقلت را جمع کن. غول = آدم بیابانی را گویند که به عقیده عوام الناس وجود خارجی دارد ولی حدیث شریف نفی کرده است]

تا در رهِ پیری به چه آئین رَوی ای دل / باری به غلط صرف شد ایامِ شبابت

ای دل عجبا که در طریق پیری یعنی هنگام پیری به چه آیین و به چه طریق سلوک می کنی. ایام جوانی تو که بیهوده تلف شد. یعنی جوانی را با غرور و جهالت گذراندی. لااقل در پیری جبران کن. [آیین = اسلوب و قانون. باری = لااقل. شباب = جوانی]

ای قصرِ دلفروز که منزلگه اَمنی / یارب مکُناد آفتِ ایام خرابت

خواجه به قصر جانان خطاب کرده و می فرماید : ای قصری که سبب سرور و خوش حالی می باشی و منزلگه دوستی و آشنایی هستی. از خدا مسئلت می نمایم که آفت ایام خرابت نکند. [دلفروز = باعث سرور خاطر. آفت = بلا]

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد / صلحی کُن و بازآ که خرابم ز عتابت

حافظ غلامی نیست که از خواجه خود بگریزد. یعنی اگر هزار بلا هم بیند از خواجه خود فراری نمی شود. حالا لطف کن و خشم و غضب را ترک کن یعنی از رویه ات عدول کن که از عتاب ات خرابم. [حافظ از جور و جفایت تو را ترک نمی کند و از پیشت نمی رود اما از عتاب ات بیش از حد متالم است. پس حالا لطف کن و عتاب را ترک کن. (عتاب = آزردن. بازآ = در اینجا به معنی عودت و عدول است)]


شرح دکتر عبدالحسین جلالیان

معانی لغات غزل

قدسی: منسوب به عالم قدس، پاک و منزّه.
نقاب: پوشش و حفاظ پارچه یی نازک از توری تیره که بانوان به وسیله بندی بر روی پیشانی خود بسته و در جلوی صورت آویزان نموده در نتیجه آنها قادر به دیدن اطراف و اطرافیان از دیدن چهره آنها محروم بودند.
مرغ بهشتی: کنایه از طاووس است که آنهم مانند حضرت آدم از بهشت رانده شد، معشوق خوش اندام.
درویش نمی پرسی: از حال درویش نمی پرسی.
راه زدن: راه را به قصد دستبرد بستن.
راه دل زدن: غارت دل کردن.
ثواب: اجرِ اخروی.
خماری: خمارین، مخمور، دردسری که پس از صرف شراب و رفع مستی دست می دهد.
چشم خماری: چشم می زده و مست.
جناب: درگاه، آستانه.
سَرِ آب: سرچشمه.
شرابت: شراب تو و در اینجا کنایه از چشمهای مست تو است.
غول بیابان: موجودی افسانه یی و هیولا مانند که در بیابانها به سر برده و مسافرین را گول زده و با خود می برد.
سراب: زمین شوره زار مسطّح که در دل روز و زیر آفتاب در اثر انعکاس زاویه نور از دور به مانند آب نما و دریا به چشم مسافرین آمده و سبب گمراهی و انحراف آنها می شود.
غلط: اشتباه.
خواجه: سرور، ولی نعمت، وزیر، عنوان برای دانشمندان و بزرگان شهیر.

معانی ابیات غزل

(۱)ای فرشته بهشتی! چه کسی روپوش از چهره ات به کنار زده و به دیدارت نایل می آید؟ و ای طاووس زیبا و مرغ بهشتی! چه کسی به تو آب و دانه داده و تو را می پروراند؟
(۲)در این خیال آزار دهنده و جگرسوز که آغوش گرم چه کسی دربرگیرنده و خوابگاه تست، خواب را از چشمان من ربوده است.
(۳)پُرسشی از حال این درویش نمی کنی! از این می ترسم که اندیشه آمرزش و پروای پاداش آخرت در سر تو نباشد.
(۴)آن چشمهای می زده، دل عشّاق را از راه به در بُرد و چنین بر می آید که چشمانت مست و خرابند.
(۵)آن تیر عشوه یی که به سوی دلم رها کردی چندان کاری نبود تا بار دیگر رای درست تو چه اندیشه و اراده کند؟
(۶)(از این که) هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی، بر می آید که آستان و درگاه منزلت بلند است! و ناله ما به آن نمی رسد.
(۷)در این بیابان تا سرچشمه آب راه زیادی است. به هوش باش تا غول بیابان با منظره سراب تو را نفریبد و از راه به در نبرد.
(۸)ای دل! روزگار جوانی تو به اشتباه و غفلت سپری شد. باید دید در این ایّام پیری چه راه و روشی را در پیش می گیری.
(۹)ای کاخ امّید و آرزوهای دل من که جایگاه دلخواه دل منی، از خدا می خواهم که از چشم زخم و بلای روزگار در امان باشی.
(۱۰)حافظ بنده یی نیست که سر از فرمان سرور و ولی نعمت خود برتابد. با من برسر لطف دیرین باز آی که از پرخاش و دلگیری تو آزرده خاطرم.
شرح ابیات غزل

وزن غزل: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
بحر غزل: هزج مثمّن اخرب مکفوف محذوف
*
صورت ظاهر غزل به ویژه در چهار بیت اوّل مشابه غزل عاشقانه بوده و در ابیات بعدی ایهاماتی مشهود است که مربوط به روابط فیمابین حافظ و خواجه جلال الدّین تورانشاه وزیر در بُرهه یی از زمان است. تورانشاه مردی عاقل و مال اندیش و از دوستداران حافظ بود که در مقام وزارت نمی توانست همه اعمال و رفتار دوستان را تأیید کند و فی الجمله مشاهده می شود که گاهگاه حافظ ابیاتی از سر گلایه اشاره به او دارد. در این غزل هم در بیت ششم حافظ می فرماید هر چه ناله و خواهش کردم مورد اجابت تو واقع نشد و در بیتهای بعدی بطورِ مسلّم هشدار و زنهار حافظ مربوط به یک مسئله فیمابین است که چندان معلوم نیست. بالاخره در دو بیت آخر غزل همانطور که شیوه همیشگی شاعر است که پس از گلایه حالت انعطاف و نرمی را در پیش می گیرد به دعاگویی و استمالت پرداخته و به حالت اعتراض و پرخاش قبلی تورانشاه اشاره کرده می گوید لطفی کن و از حال اعتراض و سرزنش به درآمده و با من همچنان باش که اوّل بودی.
***

شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان


تفسیر رضا باقریان موحد

۱٫ای معشوق که زیبایی ات ملکوتی و بهشتی است!چه کسی حق دارد که روی زیبای تو را ببیند و به وصال تو برسد؟ ای مرغ بهشتی!چه کسی لیاقت این را دارد که به تو آب و دانه بدهد و از تو پذیرایی کند؟
۲٫ای معشوق!این فکر اندوه بار که چه کسی جایگاه خواب و آرامش توست، آتشی به جانم زده است و خواب را از چشمانم گرفته است.
۳٫ای یار!از این عاشق فقیر و تهیدست خود سراغی نمی گیری و از او دلجویی نمی کنی و من از آن می ترسم که توجهی به ثواب و آمرزش روز قیامت نداشته باشی.
۴٫ای معشوق!آن چشم های خمار و زیبای تو دل های بسیاری را غارت کرد و آنها را شیفته و عاشق تو نمود؛ این طرز رفتار و این دلربایی ات نشان می دهد که نه تنها شراب نگاهت مست کننده است، بلکه خود عین مستی است.
۵٫ای دوست!تیری که با ناز و غمزه به قصد کشتن دلم رها کردی، به خطا رفت و بر دل ننشست؛ اینک ببینم دفعه ی بعد به هدف می زنی یا باز تیر غمزه ات به خطا می رود؟!یا بار دیگر اندیشه ی درست تو چه تدبیری برای صید دل ما می کند.
۶٫ای معشوق زیباروی من!هر قدر ناله و فریاد کردم، تو نشنیدی و به خواسته های این عاشق حقیر خود توجهی ننمودی؛ پیداست که مقام و منزلت تو بسیار بلند و رفیع است.
۷٫سرچشمه ی حقیقت، از این دنیا که مانند بیابان است دور می باشد و به آسانی نمی توان به مقصود رسید؛ مراقب باش که مادیات و علائق دنیایی که مانند راهزنانی هستند، تو را نفریبند به سرابی.
۸٫ای دل!روزگار جوانی را به نادرستی در راه عشق و مستی سپری کردی؛ ببینم که دوران پیری را چگونه طی خواهی کرد.
۹٫ای دل عاشق که خانه ی اُنس و محبت یار هستی!از خدا می خواهم که آسیب روزگار و آفات ایام -که انسان را از محبت و عشق دور می کند -هرگز ویران و نابودت نکند.
۱۰٫ای محبوب!من بنده و غلامی نیستم که از سرور و ولی نعمت خود رویگردان شوم و او را ترک کنم؛ من همیشه به تو وفادارم؛ پس لطفی کن و به سوی من بازگرد که من مست و خراب سرزنش های محبت آمیز توام.



مطالب پیشنهادی